من و ساحل تنها

 

چشمان کنجکاوانه ی خورشید
از لا بلای انگشتان ابرهای سیاه عبور کرده و نظاره گرند
که در این ساحل تنهایی
به کنار دریای بیکران
چگونه به تنهایی جان ،خرامان ،قدم برداشتم
و با تمام وجود
در کنار کشتی به گل نشسته دل
با بادبانی شکسته
به دور دستهای دریای پریشانی مینگرم .

خدایا این چه حال است
تقدیرچیست
در انتظار چه فردایی باید نشست ؟!؟!؟
 

 

/ 1 نظر / 18 بازدید