دلسوختـه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٢  کلمات کلیدی:

 

دلسوختـه ای می گفت :

خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگی ام را به پای کسی گذاشتم که دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این که هرگز برایش اهمیتی ندارم.

 حال از خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟

 افسوس که چنین نخواهد بود! او را فراموش کرده ام . من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . باید صبر می کردم تا زخم سینه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار می کردم برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاک سپردم و به یادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد .

آخر این راه سوالی است بی انتها : تا چه زمانی صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد ؟