آئینه عبرت
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

 

مرد تازه داماد چند هدیه ریز و درشت در دست داشت که وارد حیاط خانه شد . زن تازه عروس از پشت پنجره نظاره گر ورودش بود اما شاد نشد ، شک و دودلی خیلی وقت است آزارش میدهد .مرد با خوشحالی هرچه تمامتر وارد خانه میشود و با شوق فراوان روز تولد همسرش را به وی تبریک می گوید . زن هدیه ها را ذز گوشه ای میگذارد . حلقه اش را در دست بازی می دهد ، به چشمان مرد خیره میشود میگوید : "دیگر نمیتوانم با تو زندگی کنم" . مرد مرد گیج و حیران است . بیرون از خانه برف میبارد و قارقار کلاغی سکوت را درهم میشکند . زن غرغر کنان میگوید : "زندگی من و تو به آخر رسیده و هر روز ترس از این دارم دارم به خاطر موقعیت خوب اجتماعیت عاشق دیگری شوی و مرا ترک کنی" . مرد با چهره ای در هم اشک از گوشه چشمانش جاری میشود ، کاش زن میدانست مردش چقدر عاشقانه دوستش دارد . مرد میگوید : "چندیست از ازدواجمان می گذرد اما تو هنوز به من شک داری" ، به اجبار لبخندی میزند و یکی از هدیه ها را به دست زن میدهد ، زن هدیه را به سمت دیوار پرتاب کرده و خانه را ترک میگوید .

مرد هاج و واج زل میزند به قاب شکسته (کادو) کنار دیوار : "تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ..." .