پدربزرگ
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی:

 

 

     یادش بخیر چه روزگاری بود وقتی دوران دبیرستان با شروع تعطیلات تابستونی حتی شده تنها راهی شهرستان میشدم ، خونه پدربزرگ. اون زمان چه صفایی داشت ، همه جمع بودن و پدربزرگ و مادربزرگ هم میون ما بودن . اما دست زمونه سال گذشته مادربزرگ رو ازمون گرفت و امسال هم پدر بزرگ رو .

هنوز خوب یادمه وقتی میرسیم اونجا ، پدربزرگ تو حیاط بود و مادربزگ از تو ایوون نظاره گر رسیدن من ، طی مدتی که اونجا بودم حتی بهم اجازه نمیدادن خونه ی عمه جان برم ، دوست داشتن همیشه پیششون باشم . حالا کجان اون روزها ! همه بزرگ شدیم و رفتن به اونجا کمرنگ شد و حالا دیگه امیدی به اونجا رفتن نمونده ، از اون همه مهربونی مشتی خاطره مونده .

نبودنشون اصلا باورم نیست ، عجب دنیایی ، بکار و بکار و بکار ، بذار و برو .

 

         با خوندن مطالب بالا حتما متوجه شدین که من پدربزرگ عزیزم رو به تازگی از دست دادم . روز عاشورا بود که خبرش بهمون رسید و راهی شهرستان شدیم و به تازگی به این شهر پر از دود و شلوغ برگشتیم .

علت غیبتم این بود ، و به علاوه اینکه بازار امتحانات هم حسابی داغ بود .

از عزیزانی که در مدت غیبتم نسبت به من لطف داشتن خیلی سپاسگذارم و امیدوارم لیاقت این لطفشون رو داشته باشم  و از خدا میخوام همگی شما همیشه در سلامتی و شادمانی بسر ببرید .