اشتباه
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

 

یک اشتباه ،

اشتباهی که ندانم چه ناممش !

هیچ ندانم ،

روزگار تلخیست می دانم .

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد ،

سراغی هم ز من تنها نگرفت .

کسانی را می شناسم که از آزردن لذت می برند .

آه ای دنیا چرا

بگو تو دیگر چرا مرا میازاری !؟

تو ز من چه دیدی که همچون آدمیان اینگونه دلم را به دار می آویزی !

نه ، دلم تاب طناب دار ندارد ،

خوب می دانی سرم هم سامانی ندارد .

برای تو چه سامانی خوشتر از آزردن من !؟

کاش

کاش می دانستی که من محکوم به زنده بودنم !

آیا مرا توان مقابله با آدمیان سنگ دلان و تو هست !؟

دست آخر این را می گویم تا تو و آدمیان بدانید

که هنوز رمقی در من مانده

هنوز ذره ای دل دارم

پس ایستاده ام